متن گفت و گوهای مطرح شده در نخستین میزگرد تخصصی کوچ آریایی ها
پایگاه خبری ایران بزرگ-گروه باستان شناسی-رستم شهریاری (مجری برنامه): امروز، پنج شنبه، دوم تیرماه سال 90، در دفتر امرداد، نشست تخصصی کوچ آریایی ها برگزار می شود. موضوع مورد بررسی، این است که آیا آریایی ها از سرزمینی دیگر به ایران آمده اند یا همین سرزمین، خاستگاه ایشان بوده است؟ اگر مهاجرتی روی داده، در چه زمانه ای رخ داده است؟ چهار هزار سال پیش یا زمانی دیرین تر؟ مهمان های برنامه، آقایان دکتر کامیار عبدی و دکتر مهرداد ملکزاده دو باستان شناس و آقایان مهرداد ایران مهر و سورنا فیروزی دو پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران می باشند.

آغازگر برنامه مهرداد ایران مهر بود:
مهرداد ایران مهر: گمان نمی کردم که زمانی در کنار استاد کامیار عبدی بنشینم، آن هم جهت یک میزگرد. اما در حال بحثی وجود دارد که دارای ارزش بسیار است. یک نظریه رایج همانی است که همه بارها شنیده ایم و آن اینکه، آریایی ها از هزاره دوم پیش از میلاد از شمال خاوری ایران امروزین، به فلات کوچ کرده اند. این دیدگاه یاست که بیشینه استادها آن را باور دارند. در جهان نیز، کسانی مانند کریستین سن، همه به همین نظریه باور دارند. ایرانیان بومیانی داشتند و بعدها آریایی ها وارد فلات شده اند.
پشت کتاب استاد جنیدی، نوشته شده است: برای ایرانیان از روزنه چشم بیگانگان به جهان نگرسیتن ره رستگاری نیست و از دیدگاه آنان به ایران نگریستن مایه شرمساری است. ما به همه گفته های آنان ایراد وارد نکرده ایم، بلکه از آن سو هم قرار نیست هر چه را که گفته اند، چشم بسته بپذیریم. در اینجا مشاهده می کنیم که پایه این باور، نه دلایل استوار بلکه تکرار پس از تکرار بوده و با این روش، این باور در میان اذهان جا انداخته شده است. از زمان تشکیل زمین و خشکی ها و جاندران و پراکندگی آن ها، از زمان پیدایش انسان، نزدیک به 100 هزار تا 90 هزار سال پیش انسان های امرزین تشکیل می شوند. با حجیم شدن و تشکلیل نیای انسان های امرزوین که در خاور آفریقا پیدایی یافتند، شروع به خروج از آفریقا نمودند. بنابراین، فلات ایران نیز بسان همه سرزمین های دیگر، بدون سکونت انسان امروزین بوده و در نتیجه، در برهه ای از زمان ویژه، انسان نخستین پای به فلات گذارده است. ما می خواهیم بدانیم که این زمان کی بوده و برای چندبار، مهاجرت های انسانی در هزاره های دور، به این فلات رخ داده است. پس از پراکندگی انسان های نخستین، چون جمعیت آن ها کم بود و با یکدیگر هم ارتباط نداشتند، سه دسته نژادی بزرگ را تشکیل دادند: زرد، سیاه و سفید. اینکه در آن زمان 90 هزار سال پیش آب و هوای ایارن به چه حالت بوده است ، خود داستانی دیگر دارد. به یک دسته از این سفیدها، نژاد هند و اروپایی می گویند. ما می دانیم که یک خط، یک زبان و یا یک نژاد نم یتواند در گسترده ای از هند تا اروپات تشکلی شود. در یک نقطه تغییر و تحول و جهش ها رخ می دهد و بعد از آنجا گسترش می یابد. ما به دنبل خاستگاه مورد نظر می باشیم. یا هند یا ایران یا اروپا یا هر جای دیگر.
برخی بر این بارند که خاستگاه یادشده، قفقاز بوده، و چون صد و چند سال پیش، قفقاز از ایران جدا شده، سرزمینی غیر ایرانی تصور می شود. باید توجه داشته باشید که ما تا چند صد سال پیش، چنین مرزها ی سیاسی امروزین چون ماکو و بازرگان و خسروی نداشتیم. ای نها تازه اند. اگر یک کوزه در کنار بغداد پیدا شد، آن تما عربی نیست و یا اگر در کنار سند یافت شد، آن پاکستانی نیست، بلکه می تواند متعلق به ایران فرهنگی باشد. پژوهشگران جهان، قلمرو جهان را به چهار بخش تقسیم کرده اند: خاوری که خاستگاه نژاد زرد است، آفریقا، که نژاد سیاه در آن بوده، قلمرو آمریکایی که شاخه دگرگون شده نژاد زرد یا همان سرخ پوست ها زندگی می کنند و قلمرو میانی که خاستگاه سفید است و از هند و کوش تا آن سوی اورال آسیا را در بر می گیرد. در باقی قلمرو ها، نامی از کوچ ندارید. کسی نمی گوید چینی ها از جایی به چین آده اسند و می گویند از نخست آنجا بوده اند و تشکیل شده اند. تنها در این قلمرو میانی سات که بجث از مهاجرت ها و جابه جایی ها می کنند. برهان کوچ آریایی ها را روشن نکرده اند. بنابراین، ما آن را به پرش کشیده ایم و دلایل مقابل را داریم.
کامیار عبدی:آقای ایران مهر برخی از مسائلی را مطرح کرده اند که به آن ها باید بیشتر بپردازم. باید عرض کنم که مسئله مطرح کردن مهاجرت آریایی ها دلایل سطحی نبوده است. تنها مورد مهاجرت هم مربوط به آریایی ها نبوده است. از آن مهم تر، مسئله مهاجرت مردمان بومی آمریکا بوده که صدها سال روی آن تحقیق کرده اند. بعد از باز شدن پای اروپایی ها، این تحقیقات شروع شد، مردمی را دیدند که شبیهان نبودند، بدنشان را رنگ آمیزی میکردند، لباسشان متفاوت بود و زیرآلاتشان هم همینطور. مدتی طول کشید تا اروپایی ها حتی بپذیرند که این بومیان هم انسان هستند و نه میان انسان وجانور. سپس قدرت کلیسا درگیر شد که با این انسان ها یوحشی چه کنیم که تصمیم بر مسیحی شدن آن ها گرفته شد تا انسان کامل شوند. با پیشرفت علم، به خاستگاه بومیان پرداختند و گمان کردند که در زمان یخبندان از تنگه برینگ به این سو آمدند که آقای فیروزی هم حتما می دانند با بررسی های ژنتیکی و نیز بررسی زبان شناسان و دانشگاه های مختلف روشن شد که به دلایل استوار وبدون شاید و اما اگر، آنها مهاجرت کرده اند. در مورد مسئله آریایی ها، شماری مدارک داریم که خلل نا پذیرند. شما نمی توانید هیچ نام یا کلمه ای آریایی از متون میانرودان و مصر درباره ایران و ایرانی بیابید. این جای اما و اگر ندارد. اگر بودند، باید نامی از آن ها پیدا می شد و رد یک کتبیبه باید دیده می شد. از هزاره نخست پیش از میلاد، در منطقه زاگرس هم جوار با آشور، که ارتباط با شاک نشین های مختلف داشته اند، ابتدا اسامی بومی ساکنان دیده می شود. سپس کمک نام های ایرانی بیشتر شده تا آنجا که از نام های بومی بیشتر می شود. سپس تحولات سیاسی روی می دهد و حکومت های ماد و هخامنشی رو کار می آیند. پس شما هیپچ مدرک باستان شناختی درباره وجود یک واحد سیاسی ایرانی و آریایی در میانرودان یا ایران ندارید. اما اندک مدارکی هم است، به عنوان نمونه درباره هیتی ها. که اشاراتی به نام ها و زبان آریایی هیتیایی شده و در کتیبه های میتانیایی به خدایان آریایی اشاره شده و درباره خاستگاه این مردمان، نظریه پردازی نیز شده است اما 99 درصد اسامی غیر آریایی هستند. از آن سو، یک سری فرهنگ هایی هستند در مناطق شمالی دریای مازنداراتن تا سیاه و با گسترش اندک تا بخش های دیگر، بنا بر نظر مورخان خارجی، که داستان دیگری دارند که به آن اشاره خواهد شد. این ها مدارک علمی هستند و نه سطحی و بدون دلیل. ما نمی توانیم مدارک را نادیده بگیریم. نادیده گرفتن مدارک بحثی جدا است. یکی از نوین ترین کارهای چاپ شده که هفت صد و بیست و نه رویه است درباره مهاجرت آریایی ها در هزاره دوم. اگر مخالفان دانه دانه دلایل این چنینی را رد کنند و کتابی به این حجم تولید کنند، ما به عنوان یک عالم و محقق به حرفشان گوش می دهیم. علم دگماتیک نیست. شواهد می خواهد تا مسئله ای را بازسازی کند. اکنون دیدگاه ما این است و چیزی بر علیه این مدارک تا کنون ارائه نشده است. کنگره های مختلف درباره این موضوع بحث کرده اند و به این نتایج رسیده اند. چه از نظر باستان شناسی، چه زبان شناسی چه ژنتیکی، مدارک می گویند که آریایی ها از محل دیگری به ایران آمده اند. ممکن است که به مزاج ما خوش نیاید، اما حرف علمی است، پس مخالفت با آن نیز باید به شیوه علمی صورت گیرد.
سورنا فیروزی: من خوشحالم که آقای عبدی راحت ذکر کردند که پافشاری بر باوری ندارند و این شهامت در میان هر استادی نیست، به ویژه استادان ایرانی. درباره مطالبی که تا اکنون داریم، گفته های دکتر عبدی، باعث شد تا بتوانیم سیستم و روندی به گفت و گوی خود بدهیم. ما در جهان، دو گونه بحث داریم در زمینه های مهاجرت و انسان شناسی داریمو یک موضوع انسان شناسی است که زیرشاخه ای دارد به نام تبارشناسی که حالا آن را سمت می دهند به هویت شناسی. مقوله انسان شناسی، همین هایی بود که بحث شد. انسان هایی پدید آمدند، پخش شدد، جمعیت هایی تشکیل دادند و هر جمعیت در نقطه ای از جهان، برپایه مختصات جغرافیایی، تبارها را تشکیل دادند. از اینجا ما، مقوله تبارشناسی را داریم. مقوله سرخپوستان که ایشان فرمودند، مورد انسان شناسی است است. یک گروه از انسان ها به نقطه ای از جهان که خاور آسیا است، رفته اند، ویژگی های خاص که نژاد زرد می گوییم را دارا شده اند، و به آمریکا مهاجرت کرده اند. پس مقوله هنوز، انسان شناسی است. هنوز وارد هویت شناسی نشده ایم. بحث ما که درباره گروه آریایی است، دیگر از چهارچوب نژادهای بزرگ سفید و سیاه و زرد کم کم فاصله گرفته است درباره یک هویت گفت و گو می کند. بنابراین، میان این دو موضوع، تفاوت است. و این وسواسی که برای آریایی ها خرج می شود، برای نقاط دیگر این وسواس را نمی بینید. شما برای سامی ها این وسواس را نمی بینید. برای لاتین ها نیز همین طور و نیز بربرهیا شمال آفریقا. نگاه کنید، یکی از استادان بزرگ باستان شناسی این مملکت، آقای دکتر ملک شهمیزادی، زحمت کشیده اند، کتابی را به زبان فارسی درباره باستان شناسی نوشته اند که در ایران میان باستان شناسان، چنین کاری، کم است. ایشان سه مقوله ایران، میان رودان و مصر را بررسی کرده اند. سامانه های باستان شناختی هریک، چگونگی دوره بندی و طبقه بندی جهانی هر بخش را در این کتاب می توانید مشاهده کنید که آقای ملک شهمیزادی این سیستم جهانی را در کتاب تدوین کرده اند. بخش ایران آن را که باز می کنید، با دوره های پارینه سنگی، میان سنگی، نو سنگی و دوره های پیش از تاریخ آن را روبرو می شوید. به طور کلی، دروان تاریخی را که پس از دوران پیش از تاریخ در یک سرزمین، تعریف می کنند، برای ایران، از ماد آغاز می شود. این سیستم نگاه کردن برپایه یافته های باستان شناختی است. همین کتاب، و کتاب های مشابه، وقتی وارد مقوله مصر می شود که یکی از قطب های باستان شناختی جهان است، دیگر صرفا مبنای یافته های باستان شناختی تنها ندارد. نخستین موضوع در مصرشناسی که با آن روبرو می شوید، نگاه به اسناد تاریخی است. این اسناد در درجه اول، اسناد بومی است. یعنی سه سند بومی تاریخ مصر، یعنی تورین، کرنک و آبیدوس، لیستی از فراعنه مصر را در این اسناد می بینید. از فرعون نخست که منس است با حالات مختلف تلفظی که منی و غیره. و در کنار آن، سه سند کلاسیک غیر بومی که متعلق به برسوس، فلاویوس و آفریکانوس و دیودور می باشند. آمیخته ای از این شش سند را با هم بررسی کردند ، میان اشخاص و توضیحات هر بخش مشابه، برابری برقرار کردند، برای نمونه، اگر آثوثیس در فلان سند یونانی، نفر چهارم سلسله اول است، برابر همتایش در سند مصری و با نام مصری قرار داده اند. بنابراین، در شیوه مصرشناسی، کسی نکته ای از اسناد یا به طور کلی یک سند را حذف نمی کند. اگر در یک سند، سلسله ای هشت فراعنه داشت و سند دیگر نه تا، نهمی را حذف نمی کنند، بلکه یک خط تیره در برابر همتایان وی در اسناد دیگر قرار می دهند، و چنانچه توضیحی درباره آثار یا دوران و محل حکومت این فرد نهم، در سند وجود داشه باشد، برای یافتن مدارک آن فرد و آن دوره، به کاوش و پژوهش می پردازند. اگر بر فرض، با پیروی از نشانی های سند، در محل، به یک آرامگاه برخورد کردند، به استناد توضیح آن سند، یک تابلو می زنند و بر روی آن می نویسند، مکانی منسوب به فلان فرد. اگر سفالی پیدا کنند، و دیرینگی این سفال، مربوط باشد به زمان دوره ای که مورد پژوهش ما است، این اثر را متعلق به دوره مورد کاوش معرفی می کنند و اگر نوشته ای را نیز بیابند و این نوشته، نام آن فرد یا دوره باشد، بحث پایان یافته است. این سیستم و متد جهانی باستان شناسی است که نه تنها در مصر، بلکه در یونان هم اجرا می شود. فلان مطلب در کتاب دیودور یا اوسبیوس مطالعه می شود و نشانه هایشان پیگیری می شوند. مورد شلیمان معروف، با خواندن و استناد به ایلیاد، نقطه ای را انتخاب کرد و در نهایت، تروی را بیرون کشید و یا در آن سوی جهان، چینی ها، با استناد به نوشته هایشان، کارهای مشابهی را انجام دادند. ولی وقتی ما وارد مقوله ایران شناسی می شویم، شوربختانه، اسناد بومی کاملا نادیده گرفته می شوند. این نکته ای است که برای شخص من بسیار جالب است. گویا باستان شناسی ایران، یک تافته جدا بافته است. ما به سادگی گزارش های اسناد بومی درباره پیشینه تاریخ کهن و باستان ایران را کنار می گذاریم. باید عرض کنم که در این میان، یک نکته شگفت آور دیگر هم وجود دارد و آن اینکه، همه اسنادی که برای تاریخ مصر، یونان، روم و حتی یهودیت مانند کتاب کتابخانه دیودور مخوریت و اعتبار دارند، اما برای ایران افسانه است و وارونه آن، کتاب هرودوت برای سرآغاز تاریخ ایران، مدرک تمام و کمال به شمار می آید، اما کتاب دوم این نویسنده، برای تاریخ مصر، افسانه تلقی می شود. و زمانی که وارد ریز این کتاب ها می شویم، یک موضوع خیلی جلب توجه می کند. اگر کتاب دیودور برای مصر در نظر گرفته شود، قدمت تاریخ مصر و دوره های آن، به ویژه اهرام سه گانه، بسیار کهن شده و تا حدود 2550 تا 4500 پیش از میلاد به عقب می رود، اما با در نظر گرفته شدن کتاب دوم هرودوت، قدمت ساخت اهرام سه گانه، پس از رخداد تبرد تروی، یعنی زیر سه هزار و صد سال می شود. وارون آن، اگر کتاب دیودور برای تاریخ ایران در نظر بگیرند، آغاز تاریخ ماد، از هزاره سوم پیش از میلاد شروع می شود، ولی با محوریت کتاب هرودوت، این سرآغاز واحد سیاسی برای ایرانی ها، هزاره نخست پیش از میلاد و سده هشتم آن، هماهنگ با فرضیه ورود آریایی ها به فلات در تاریخی اندک پیش از آن می شود. حال گفته می شود که این بحث اسناد است و سرانجام، این اسناد، باید نشانه هایی فیزیکی و باستان شناسی، دستکم یکی یا دو عدد را ارائه دهند. به هر حال همواره نمی توان گفت که نبود اثر، به علت کم کاری یا کم بود بودجه کاوش و مانند این ها است. در مصر که امروز (دوم تیرماه سال نود) چک می کردم، مطابق با روند تکمیل شدن دوره های تاریخ و پیش از تاریخ این سرزمین، که هر از چندگاه یک فرعون به لیست فراعنه دوران سلسله ها و پیش از سلسله ها افزوده می شود، یک فرعون دیگر به فراعنه مصر سفلی پیش از تاریخ افزوده شده است. یعنی فراتر از اسناد بومی و غیر بومی یادشده و به طور کاملا مستند و علمی. حالا برای ایران، ما اسناد اقبات حضور آریایی ها پیش از تاریخ فرضی کنونی را داریم و از نظر من قابل تفسیر نیز می باشند و نه پرداختن به آن ها، از دید من، به علت اهمال است. برای نمونه، نقش برجسته ای در سرپل ذهاب را نام می برم. دیودور می گوید که تاریخ ماد از هزاره سوم پیش از میلاد آغاز می شود و توضیح می دهد که چگونه این سرآغاز، چنین قدمتی را پیدا می کند. و بیان می دارد که هگمتانه، تختگاه مادها به آن دوره بوده است. در ادامه نوشته است که آخرین شاه مادی، فارنوس نام دارد. فرد نابودکننده این دوره از تاریخ ماد هم، در سند یونانی یادشده، نینوس نوشته شده است. تا اینجا یک قصه به نظر می آید با داده هایی که می گویند این رخداد در 4000 سال پیش روی داده است. حال این داستان، یک سند فیزیکی نیاز دارد. در نقش برجسته سرپل ذهاب، یک فرمانروا شماری را به اسارت گرفته است، یک ایزد در بالای تصویر دیده می شود، و نفر نخست اسیر از سمت پایین، کلاهی بر سر دارد که امروزه، ما آن را به کلاه پارسی می شناسیم و اگر به جمله هرودوت، که در کتاب هفتم خود می گوید، پارسیان، لباس خود را از مادی ها گرفته اند، این کلاه در اصل، کلاهی مادی است. تاریخ این نقش برجسته از دید باستان شناختی، دو هزار پیش از میلاد است، یعنی قبل از برهه زمانی فرضی برای آغاز مهاجرت آریایی ها به فلات ایران. و برابری دارد با تاریخ ارائه شده در سند یونانی. و فرد به اسارت گیرنده، آنوبانی نی نام دارد که بخش دوم آن، بسیار به نام یونانی شده نینوس، نزدیکی دارد. تا به این جا، یک سند فیزیکی باستان شناختی داریم که در آن، فردی با کلاه مادی دیده می شود که با گزارش سند مطابقت دارد و فرمانروایی که با نامی نزدیک به نام درون سند، در آن حضور دارد. ضمن آنکه قدمت هر دو نیز با یکدیگر همخوانی دارند. پس ما این نشانه ها را داریم. اما اگر این یافته ها در مصر یافت شوند، آن ها را تفسیر و قیاس می کنند. حتی در میان رودان نیز، اگر فردی پهلوان را بر روی یک سفال یا سنگ پیدا کنند، می گویند این پهلوانی که دو شیر را بلند کرده، برپایه متون، گیلگنش است، یا اگر در یونان، اگر پهلوانی با پوست شیر به تصویر کشیده باشند، به علت توضیح متون، آن را هرکول معرفی می کنند، اما شوربختانه در ایران چنین نیست. در اینجا، تنها می گویند که این تصویری از یک فرمانروای محلی است با این نام و در این نقش برجسته، یکی از افراد، کلاهی بر سر دارد که بعدها در میان ایرانیان دیده شد.
یکی دیگر از اسناد، که اتفاقا آقای عبدی زحمت گردآوری مطالب آن را کشیده اند، جغرافیای شرق سومر و اکد است. وقتی به این جغرافیا نگاه می کنید، با این سرزمین ها روبرو می شوید: سومر، در خاور آن ایلام، در شرق ایلام، سرزمینی است به اسم پرهشه که حالا به لفظ های دیگر مرهشه و ورهشه هم خوانده شده است. در شرق پرهشه، ارَتَّ، و در جنوب ارتَّ، سرزمین ماگان که از آن مس می آوردند و در خاور آن، سرزمین ملوخَ که از آن لاجورد می آوردند. در کتیبه بیستون، حالت ایلامی سرزمین پارس را پرشین آورده اند. نقطه پرهشه در نوشته های میانرودانی، دقیقا با سرزمین پرشین یا پارس مطابقت دارد. هماهنگ با متدهای غربی که سندهای هیتیایی را می بینند و می گویند، جنگ میان سرزمین ویلوسَ و قوم اهیاوا، همان نبرد میان تروی یا ایلیوس بوده با اقوام یونانی آخه ای و بدین ترتیب، ویلوسَ و اهیاوا، لفظ های هیتیایی نام های ایلیوس و آخه بوده اند، با همان مختصات و جغرافیا، با همان متد این مسئله را بررسی می توان کرد. پرهشه به پارس نزدیکی بسیار دارد و با قدمت دو هزار چند صد سال پیش از میلاد، حضور استنادی مردمان پارس را در منطقه کنونی فارس گواهی می دهد. و در سمت خاور آن، ارتَّ که طبق مدارک ارائه شده از جهانشاه درخشانی و نیز سند هرودوت مبنی بر آرتایی بودن نام پارسیان پیش از پارس نامیده شدنشان، نزدیکی فراوانی را با نام کهن یادشده پارسی نمایان می سازد. و نیز سرزمین ماگان، که دقیقا همان مختصات سرزمین ایرانی نام مَکَ داریوش در بیستون و کتیبه های دیگرش را گواهی می دهد. و یا ملوخَ که از آن لاجورد می آورده اند. این سنگ را از شرق میانرودان، تنها از دو نقطه می توان تهیه کرد، یکی سغد در نزدیکی بلخ است که داریوش هم از آن جا، سنگ یادشده را فراهم کرد و دیگری کویته پاکستان، که تا همین سال ها ی اخیر، ناشناخته بود. بنابراین، از همانجایی که داریوش بعدها، لاجورد خود را تهیه کرده، سومریان نیز پیش تر از همان منطقه آن را تهیه نموده بودند. ملوخ باید در جایی نزدیک به سغد بوده باشد که همان بلخ باید باشد. به دیگر سخن، نام سرزمین معروف تر، یعنی بلخ به جای سغد، در سند میانرودانی ثبت شده است. بدین گونه، مختصات سرزمین های میانرودانی، با نام های نزدیک، درسندهای میانرودانی، در هزاره های پیش از برهه زمانی در نظر گرفته شده برای آغاز مهاجرت آریایی ها به سرزمین های فلات مشاهده می شود. پس ما اسناد باستان شناختی دلالت بر حضور دیرین تر آریایی ها در فلات ایران را در اختیار داریم. بایستی مانند پژوهشگران باختری، برای شناخت و کاوش آنان، تلاش کنیم.
مهرداد ملکزاده: من موافق این هستم که مردمان نو رسیده از سرزمین های شمالی، به فلات ایران مهاجرت کرده اند. باستان شناسی و زبان شناسی دانش های بسیار ریاضی شده اند و سلیقه و میل در واقعیت آنان جایی ندارد. اگر علمی به قضایا نگاه کنید، می بینید که علوم انسانی دیگر در روزگار ما، به علوم محض و ریاضی نزدیک می شود. یک قاعده زبان شناختی است که تمام واژگان ایرانی باستان پارسی هخامنشی، که خش آغاز می شود، در فارسی نو با ش شروع می شود: برای نمونه، خشثرَ می شود شهر، خشیثیَ می شود شاه. این یک قانون است. شما اگر یک واژه ایرانی نو را داشته باشد مانند شیر جانور، می توانید واژه گمشده باستانی اش را بازسازی کنید که می شود خشیرَ. هیچ جا از ایرانی باستان، واژه شیر نمی بینید. پس کاملا ریاضی است. هرچند استثناهایی نیز وجود دارد، اما کلیت را بهم نمی ریزد. هرجا واژه فارسی نو با گ شروع می شود، در حالت باستانی با وَ آغاز می شده است. مانند گشتاسپ و ویشتاسپ. باستان شناسی هم به همین اندازه قانون مند است. ابتدا از زبان شناسی شروع کنم و بعد به صحبت های آقای فیروزی می پردازم. زیرا صحبت های آقای ایرانمهر خیلی عمومی بودند و درباره دوره های خیلی قدیم و تشکیل انسان ها بود. اندک آگاهی های من درباره عصر آهن و دوران مادها می باشند. هر چه می گویم میان 1500 تا 500 پیش از میلاد است. قبل و بعد آن را نمی دانم. یک مورد، گول زنک بودن پژوهش های زبان شناسی است. اگر قانون تحولات آوایی را ندانیم، به سادگی در دام بحث های خیلی شیرین زبان شناسی می افتیم. آقای فیروزی عزیز، از ملوخَ صحبت کردند. نخست شما باید تلفظ اصلی اکدی را بررسی کنید. این نه ملوخا است و نه ملوخَ. در متن، ملوخَ با خ که به لفظ ح در کلمه الرحمن است تلفظ می شود. خب این شبیه کلمه بلخ است. اما فریب دهنده است. بلخ، یک واژه پارسی نو است که اسم شهر ویرانی در کنار شهر کنونی مزار شریف بوده است. اما آیا بلخ همیشه بلخ نام داشته. نه. ما در کتیبه های فارسی باستان، این واژه را به شکل کهن داریم. بلخ دگرگون شده و پارسی نو شده واژه پارسی باستان بختریش است. قانون داریم، خوشه همخوانی ر به ل می شود. پرِدَ می شود پل. ثوخرَ می شود سرخ. بختریش می شود بلخ. اگر در روزگاری که مردمان اکدی، از مردمان ملوخَ صحبت می کرده اند، در شرق ایران، مردمان بلخی می بودند، خود را بختریش می خواندند نه بلخ. این یک زمان نشناسی است. از نظر من بلخ شباهتی با ملوخَ ندارد. بلخ یک واژه پارسی نو است که در اشعار فارسی نو، دیرین ترین متونی می باشند که بلخ را می توان دید. اما مردمان روزگار هخامنشی به قبل، به آن سرزمین بلخ نمی گفتند. چگونه ما می توانیم بگوییم، ملوخ همان بلخ است، چون داریوش سنگ لاجورد از آن میاورده؟ زبان شناسی دانش بسیار خطرناکی است. اگر با دقت تمام، ریشه واژگان را نشناسیم، هرآینه در دایره زبان شناسی عامیانه می غلطیم. یک گروه ایرانی، در نزدیکی زمان جنگ اول جهانی در برلین بودند. سید محمد حسن تقی زاده و محمد جمالزاده که مجله کاوه را چاپ می کردند. یک بحث زیبایی جمالزاده در مجله یادشده، درباره علم شرقی و غربی دارد. او درباره واژه شهر اصفهان می گوید، که علم سنتی شرقی، که مبنتی بر دانش زبان شناسی نبوده، رایت کرده اند که سلیمان با وزیرش هاصف از این جا عبور میکرده، شهر را دیده و گفته است که هاصف هان. و بدین گونه نامش شده اصفهان. این خنده آور
ایران بزرگ میراث فرهنگی پایگاه خبری ایران بزرگ
ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 30 آذر ماه، 1390 توسط bastanshenasi