هما ارژنگی در سالروز تولد خود از رنگهای عرفانی و میهنی در اشعارش می گوید
پایگاه خبری ایران بزرگ – گروه ادبیات - هما ارژنگی متولد 29 دیماه 1322، شاعر مترجم و نویسنده، آخرین فرزند استاد رسام ارژنگی نقاش پرآوازه و خواهر شادروان فرهاد ارژنگی استاد تار است. تاکنون از او چندین دفتر شعر و مقاله و ترجمه منتشر شده است که از آن جمله اند: زندگی 22 ساله ی فرهاد ارژنگی – 1340، پرواز عاشقان – 1373، گل هزار پر – 1379، راز پرواز – 1385 و تفسیر آواهای شاهانه ترجمه از کتاب انگلیسی نوشته ی اوشو گوروجی – 1383، سپاه گمشده ی کمبوجیه ترجمه از رمان فرانسوی پل ساسمن – 1384، جریان بخشنده ی دارما ترجمه از س.ن.گویانگا – 1384 و مقالاتی در مجله ی کتیبه و کتاب نان و گندم.هما ارژنگی در سالروز تولد خود در گفت و گو با ایران بزرگ از رنگهای عرفانی و میهنی در اشعارش می گوید ...

نخستین چیزی که در خانه ی او نگاه هایم را به خود می کشد نقاشی های استاد رسام است. نقاشی های بزرگ و کوچکی که سبک منحصر به فرد و جنس رنگ هایشان نشان از قدمت هنر دوستی و هنرپروری در این خاندان دارد. بانوی شاعر به رسم مهمان نوازی مدام نوشیدنی تعارف می کند، من اما برای نوشیدن از چشمه ی گفته های او بیتاب ترم.
از نخستین سالهای زندگی تان بگویید:
آخرین فرزند خانواده هستم و با فاصله ی پنج سال از فرزند قبلی که برادرم فرهاد بود به دنیا آمدم. کودکی من در دنیایی از رنگها و نورها و موسیقی گذشت. از همان وقت روحیه ی توجه به دیگران خصوصا کودکان فقیر و بی بضاعت در من بود مثلا با وجود اینکه از وضع مالی خوبی برخوردار بودیم دوست صمیمی من دختر فقیری بود که یک پا نداشت و پدرش را از دست داده بود.
از چه وقت به شاعری روی آوردید:
شعر و موسیقی همیشه در زندگی من نقش عجیبی داشته اند، از کودکی علاقه ی زیادی به برنامه های موسیقی رادیو داشتم و اشعاری را که خوانندگان بزرگ آن زمان در سبک سنتی اجرا می کردند همزمان حفظ می کردم و می نوشتم و بعد ها با خودم تمرین می کردم. در دوران دبیرستان هم زندگی من سرشار از فعالیت و شور زندگی بود، فعالیت های مثل تاتر، نقاشی، ورزش و شعر. در همان زمان به دلیل اینکه مطالعات زیادی داشتم و همه ی رمان های مشهور دنیا را تا زمان دبیرستان خوانده بودم از ذهن آماده ای برخوردار بودم و اشعاری می سرودم که همان موقع در اطلاعات جوانان و اطلاعات بانوان چاپ شد.
در مضامین اشعارتان بیشتر از چه چیز مایه می گیرید؟
من در زندگی دوره های مختلفی را گذرانده ام. در کودکی علاقه ی زیادم به طبیعت ولذتی که از زیبایی های آن می بردم الهام بخش من بودو همچنان هست، چنانکه در یکی از اشعارم به نام کوچه ی باغ اناری خاطره ی کودکانه ام از کوچه باغهای زیبای شمیران را رنگ آمیزی کرده ام
یادم آید کوچه ی باغ اناری را
که با شادی قدم هایم به روی خاک های نرم و زردی راه می پیمود...
اما در همان دوران کودکی و نوجوانی دیدن رنج های دیگران مرا ناراحت می کرد و اشعار و فعالیت های من هم بدین سو کشیده می شد مثلا با عواید حاصل از بلیط فروشی تاتر هایی که در دبیرستان اجرا می کردیم برای زاغه نشینان جنوب شهر خوراک و پوشاک می خریدیم. به طور کلی دلسوزی من برای همه چیز، از کوچه ای که در آن آشغال ریخته شده تا گربه ای که گرسنه است و آدم هایی که خوشبخت نیستد چرا های زیادی در ذهن می بوجود آورد و شاید همین چراها اولین جرقه های عرفان در زندگی من بود.
چه وقت به طور جدی به عرفان علاقمند شدید؟
هرچند از پنجم دبستان که معلمم به مناسبت شاگرد اول شدنم دیوان حافظی به من هدیه داد با عرفان مانوس بودم اما طوفان مرگ برادرم در جوانی و به فاصله ی 19 روز پس از آن مرگ مادرم اثر فاجعه باری بر روحیه ی شاد و سرزنده ی من در ابتدای جوانی گذاشت. در آن سن و با آن احساسات ویران شده ازدواج کردم تا باری از غصه های پدرم که با از دست دادن مادرو برادرم تنها شده بود بردارم و این خود در کنار بچه دار شدن و رفتن به دانشگاه که همه همزمان اتفاق افتاد فشارهای وارد بر من را تشدید کرد. خیلی از کسانی که مرا می شناسند تصور می کنند که من زندگی سراسر بی دغدغه ای را گذرانده ام اما چنین نیست. مشکلات زندگی هرکسی هستند که او را شکل می دهند و من فکر می کنم اگر این سختی ها در زندگی من پیش نمی آمد و من زندگی عادی و راحتی را پشت سر گذاشته بودم این آدم امروز نمی شدم و اشعارم این اشعار امروز نبود.
نخستین توجه به مضامین عرفانی در اشعار من هم از همان دوران طوفانی جوانی بود مثلا در شعر همت که در همان سن 18 سالگی در باغ دانشکده ی ادبیات سرودم:
همتی تا رسانم به ساحل کشتی جان و اندیشه ی خویش
غرقه ی بحر درد و فریب است این تن خسته و سینه ی ریش
اما اینکه چه وقت به طور جدی به عرفان علاقمند شدم و به دنبال آن رفتم مربوط به سال های جنگ تحمیلی است که شهادت ها و اسارت ها و آوارگی ها روح مرا خیلی آزار داد و مرا عمیقا به فکر فروبرد. و من به طور جدی به مطالعه ی عرفان پرداختم و همه ی کتاب های بزرگ از جمله آثار اوشو، کرشنا مورتی، چوپرا و کارلوس کاستاندا و ترجمه های خانم گیتی خوشدل و همچنین کتاب های روانشناسی فروید و فلسفه ی هندی و تکنیک ویپاسانای بودا و ... را خواندم.
سه بار برای مراقبه به هند سفر کردم که نخستین آن ها در سال 1376 بود و 11 روز در سکوت در معبد دهکده ی ایگاتپوری هند به مراقبه ی ویپاسانا پرداختم.
نقطه ی عطف دیگری که در زندگی حرفه ای من روی داد شناخت همزمان مولوی و شمس در کنار هم با دو کتاب جداگانه ی پله پله تا ملاقات خدا و خط سوم بود که در گرایش من به سرودن اشعار عرفانی نقش بسزایی داشت.
همه ی اینها در نگرش من به جهان تحول ایجاد کرد و تبدیل شدم به کسی که چیزی را که گم کرده بود پیدا کرده است و عرفان همان روش رهایی از رنج بود.
از مضامین میهنی در اشعار خود بگویید:
در شرایط اجتماعی ایران، با وجود اینکه در اقیانوس عرفان فرورفته بودم یه جایی رسیدم که حس کردم به عنوان یک ایرانی باید نقش خود را ایفا کنم. البته همیشه به کشورم توجه داشتم اما ورود مشامین میهنی به اشعار و نوشته های من از این زمان بود که من آن را نقطه ی عطف دیگری در زندگی ام می نامم. و بعد از آن شروع کردم در مورد تاریخ و فرهنگ و قهرمانان ایران شعر سرودم و این ها صرفا شعرهای نیستند که از احساسات شاعرانه نشات گرفته باشند بلکه من وقتی تصمیم می گیرم در مورد موضوعی شعر بگویم اول می روم کاملا در مورد آن تحقیق و مطالعه می کنم و با ذهنی آماده و مملو از اطلاعات درست و موثق به سرودن می پردازم. و در ساعت های بخصوصی از شبانه روز جذبه ی شاعرانه به من دست می دهد و انگار که شعر آماده است آنرا به روی کاغذ می آوردم. و تمام اشعار میهنی من به همین صورت است از جمله شعرهای دریای مازندران و جایگاه زنان در ایران باستان و پورسینا و الان هم کاری به نام نوروز تا نوروز در دست دارم که همه ی مناسبت های سال ایرانی را در بر دارد.
سخن پایانی:
توجه به جهان و عرفان درس های زیادی به انسان می آموزد و دریچه های دیگری باز می کند و به انسانی که فکر می کند همه چیز یعنی او نشان می دهد که هیچ چیز نیست. درست است که ارزش زیادی دارد و به دلیل خاصی به این دنیا آمده است ولی واقعا در مقابل کهکشان ها و همه ی موجودات جهان خیلی کوچک است. عطار به زیبایی می سراید:
زمین در جنب این نه طاق مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
ببین تا تو از این خشخاش چندی
سزد گر بر بروت خود بخندی
مگس پنداشت کان قصاب دمساز
برای او در دکان کند باز
و ما همان مگس هستیم که تصور می کنیم قصاب دکان خود را برای ما باز می کند. وقتی این را بدانیم کم کم متعالی می شویم و آن منیت و حسادت و نیازهای ابلهانه ی پایان ناپذیرمان فروکش می کند. هچقدر آدم از منیت هایش فاصله می گیرد بزرگ تر می شود. به بیان دیگر هر یک از ما یک تن و یک من هستیم. که تن همان خواسته های ما و من، آن واقعیت وجودی ماست که باید به آن توجه کنیم.
خندان گردان
پایگاه فرهنگی ایران بزرگ میراث فرهنگی هما ارژنگی سالروز تولد
ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 29 دي ماه، 1390 توسط
adabiat